سيد محمد باقر برقعى

1507

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

كعبهء صفا چگونه دامن از اين شعله ، برحذر داريم ؟ * كه آتشى ، چو خيال تو ، هم‌سفر داريم به چشم خانهء ما ، خواب هست سرگردان * خيال خانه به دوشى ، به زير سر داريم تو سخت‌رويى و من نرم‌دل ، نمىدانم * بجز سلام ، چه‌كارى به يكدگر داريم ؟ ضمير آينه ، گرد هوس نمىگيرد * دلى ز خانهء خورشيد پاك‌تر داريم در آسمان دل از ياد تو ، چراغانيست * به كيسه ، يك طبق از سكّه‌هاى زر داريم نگفته‌ام مرو از ره ، وليك بايد ديد * كز اين دوروزهء هستى ، چه در نظر داريم ؟ چگونه با تو حكايت كنم ز غصّهء دل ؟ * كه قفل بر دهن و دشنه در جگر داريم شرار ما ، به نيستان كشد در آخر كار * كه چند بند نفس ، يك‌دهن شرر داريم به حكم آنكه ز خلوت رسيم ، بر در دوست * هزار زمزمه در پردهء سحر داريم سرير ملك قناعت مرا ، قلم بر كف * چو تاج بر سر و شمشير بر كمر داريم به بحر ماهى و بر شاخه گل نمىماند * اگر كه پرده ز كار زمانه ، برداريم همان كبوتر ما ، جلد كردهء قفس است * نمىپريم به بامى ، اگرچه پر داريم حديث اول و آخر همان و نقل افزون * كه سيزده نى و يك‌بار نيشكر داريم نمىرسيم به آن كعبهء صفا ، « رحمت » * دلى ز قامت خود ، پا شكسته‌تر داريم عمر سبك‌پا گرداب هول ديد ، كه جان پيچ‌وتاب زد * اين زورق شكسته چه وقتى به آب زد ؟ ! عمرم عنان‌گسسته ، سمند و سوار خام * ميدان نديده بود ، كه پا بر ركاب زد فرهاد طفل بود كه خونخواره زال عشق * اول مرا ، ز خيل محبّان خطاب زد يك‌دم ، نبود ، زندگى ما ، بر اين محيط * جفت فنا شود ، نفسى چون حباب زد دور نشاط اندكم امّا فتور ، بيش * پيرى فزود چرخ ، ز عهد شباب زد يك شب گذشت بين جوانى و پيريم * همرنگ باد ، عمر سبك‌پا ، شتاب زد بختم نداشت ، چشم بصيرت بر اين دو روز * مانند روزگار ، كه خود را به ، خواب زد ! تدبير ، ره نبرد ، به فصل كتاب عمر * تقدير ، بر صحيفه ، چو مهر عذاب زد بىشك ، به خاك مىرسد از حرص سيم و زر * آن‌كس كه چنگ ، بر ورق انتخاب زد شيرازهء ورق‌ورقش بگسلد ز هم * اين قصّه را ، اگر بتوان بر كتاب زد